X
تبلیغات
خاطره

خاطره

نوشته هایی از جنس باران

دریا

 

قدم بر شن های نرم و روشن ساحل که میگذارم حس خنکی وجودم را مملو میسازد...

قدم پیش میگذارم و تن به دریا میدهم..

امواج آرام و مهربان بر پوستم مینشینندو مرا همراه خود این سو آنسو میبرند.کمی که میکذرد

منو دریا یکرنگ و یک واحد میشویم،و من چه شادم ازین یکسانی.

                      

                  img/daneshnameh_up/c/c7/Seasunset50.jpg

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط زهرا |

همه من دلتنگ توست..

نمیدانم تو کجایی؟!!!!

دوری از تمام دستان من...

 دورم از قلب تو...

چه قسمت تلخی...

بودن من و...

نبودن تو...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط زهرا |

مقصر

خیلی دیر شده است برای امدنم بتو....

خیلی دیرتر شده است رسیدنت بمن....

نمیدانم من مقصرم یا تو..!!!!

کاش زمان را میشدپاک کرد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط زهرا |

من مهمانم...

من اینجا میان انبوه ابرهای به پاییز نشسته...

 

 

میدان زمستان چمدان بسته است.. اا.. چه عیب دارد من همچنان مهمان پاییز بمانم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط زهرا |

حس آدميان

اينجا قلبهاي آدميان گويا دچار زمستان شده است...

نميدانم....

شايد زمستان است مهمان دلها شده است و جا خوش كرده زير كرسي گرم احساسات....

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط زهرا |

نوشته براي غريبه..

اينبار براي غريبه اي مي نويسم ك نميدانم كجاست! هاي غريبه..
تو ك
 نميدانم كيستي!
شايد روزگاري تيله چشمانت ب صفحه خاكي كلمات من برسد.

أگر ميشود تو كمي مهربانتر باش با مني ك حالا ديگر أسير ذرات خاكم.

نميدانم چ اندازه إمروز ك گذرت بر من افتاده أهل إشتياقي، تا گل سرخي

پرپر كني و كلمات آسمان رسيده را براي آرامش اين حوالي زمزمه كني.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط زهرا |

هديه سال نو..

چقدر دلم برايتان ميسوزد،
 أز إنسان فقط نامش را يدك ميكشيد!
شايد يدك كشيدن نامش هم اين روزها برايتان دشوار آمده أست، ك بار أز دوش ب زمين نهاده ايد و لاقيد شانه بالا زده ايد.

گاه ميپندارم ك وسعت وجوديتان ب أندازه كف دستهايتان أست ك تنها كارايشان كوبيده شدن برپهناي گونه هاست!

إنگار تبرهاي بي رحميتان بي رحمتر أز هميشه تيز شده أند!

نميدانم در اين كوهستان بي كسي كدام سنگ تا اين حد خاصيت براني دارد.ك هروز صبح تبرهايتان تيزتر از شب قبل أست، تاراحت جان ساقه هاي نازك احساس نسترن را تبر بزنيد! شايد ايراد أز پاهايتان أست ك كشش وتحمل بار إنسانيت را ندارد!

شايد هم.. هيزم شكن شده ايد ك فقط بشكنيدو ببريد وقطع كنيد باخونسردي! ن اينكه هيزم شكن شده باشيد براي روشن ساختن اجاق خانه اي. أصلا شايد ديگر انسانيت را توي هيچ مغازه اي نميفروشند تا كسي بفكر خريدنش بيفتد!

 شايدهم.. إنسانيت را گذاشته أند توي جعبه هاي شانسي و اين بدشانسي ماست ك تمام جعبه ها پوچ أز آب در ميآيند.

كاش ميشد دينمان را عوض كنيم،پيرو عيسي گرديم!

آنوقت براي شب سال نو،أز آن پيرمرد لباس قرمز كوله ب دوش ميخواستيم تا هديه إمسالمان إنسانيت و مهرباني باشد، كادوپيچ شده و زيبا؛
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط زهرا |

سرشارنبودنت..

اينجا همه چيز حاضر أست..
سرماي دانه هاي سفيد برف..
طولاني بودن شب هاي تنهايي..
يك فنجان چاي يخ بسته..
يك شومينه ك دلش پرشده ازخاكستر..
فقط يك چيز نيست!
ن!!

إنگارهمه چيزنيست!
نبودن تو تمام جهان مرا پر كرده، چ سرشاري مزخرفي أست!
دوباره چشمهايم راميمالم تاشايدبعدازآن تصويرها جان و رنگ بگيرند..
چ بي فايده است تلاشهاي من، در نبود تو!
فنجان چاي صورت ماسيده أش را چ مظلومانه بمن نشان ميدهد..

وسياهي اين شب يلدا بيتو چ دنياي واژگون شده ايست!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط زهرا |

يلدا..

پشت باران ك رسيدم يلدا پيشتر از قدم هاي من رسيده بود.. يك سفره گرم ترمه، يك كرسي گرم ودلپذير، ظرفي پراز مغزهاي خاطرات كودكي، شمع هاي كوچكورنگي روشن ك بوي مطبوعي ميداد، خواجه خوش لهجه شهرگلها، و.. خودش هم نشسته بود كنارفنجان چاي، يلداي هميشه مهربان من دوباره رسيده بود. قبل از تمام قدم هاي نرسيده من ب باران..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط زهرا |

صحنه

دوباره مرا ب ستوه آوردي! دوباره زانوانم را چون حاكمي بيرحم وادار ب بوسه بر زمين كرده اي! مثل يك فيلم تكراري،مث هرشب ديدن برباد رفته، زجركشيدن أشكهايم راك نميخواهند اماتو شلاقشان ميزني ك ببارند را تماشا ميكني. آخر چه عايدت ميشود أز ديدن اين همه تكرار!! چرا هرشب تراژدي ب دار آويختن مرا نظاره ميكني؟! لذت اين همه خشونت چگونه روحت را إرضا ميكند؟؟ گاه ميپندارم ك خوي حيوانت عصيان كرده أست، براي همين است ك گاه وبيگاه بادريدن وسلاخي إحساس من ك حالا ديگري شده أم ب راحتي غريزه أت را إرضا ميكني؛ عجب ترسي وبيشتر نفرتي ازتو در تمام ابعاد وجوديم مستأجر شده أست!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط زهرا |

فال

يك ورق ميزنم فالم را.. همه أش شب گيسوي تورا دستم داد.. همه أش ناز دوچشمت را أرمغان آورده..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط زهرا |

قرارملاقات

إمشب قرار ملاقات گذاشته بودم. بااتاق كوچك و.. ورق هاي سفيدو.. درد دلهاي ناگفته. إمشب قرارملاقات گذاشته بودم! باحس بودن تنهاعشق زندگيم. بانبودن دستانش. باآغوشي ك هرگزسهم من نشد. إمشب قرار ملاقات گذاشتم ك بي أشك برايش آخرين پيام را بگذارم.. قرارگذاشتم باخودم ك بنشينم روتخت، ليوان كودكيم را پرأزغم بزرگسالي كنم و.. لاجرعه سربكشم با.. باچند.. آخر خسته ام، ديگرتاب بودن درپيكره أم نيست. أما بازهم إنگارترسو أز آب در آمدم.. كجايي عشق ك بي داشتن دستان روشنت دوباره قرار ملاقاتهايم تكرارخواهدشد. واينبار شايد شجاع باشم.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط زهرا |

جمعه تصادفي

دوباره وقت بارش من رسيده است! دوباره جمعه است! چ تصادفي ك جمعه هاي تقويم روميزي، آمدنشان را با دلتنگي هاي من هماهنگ كرده أند! توچراتعجب كردي!؟ ك هم مراميشناسي هم خانه قرمزجمعه راك رويشان تيك زده أم! خب قدري عقب برو.. ن قدري بياجلو.. اين تقويم وخانه هاي كوچكش كمي جوهر محو نوشيده أند.. ميبيني همه شان ميزبانان خوب اشكهايم بوده اند.. درتصادفي ترين جمعه هاي زندگي..
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط زهرا |

جمعه تصادفي

دوباره وقت بارش من رسيده است! دوباره جمعه است! چ تصادفي ك جمعه هاي تقويم روميزي، آمدنشان را با دلتنگي هاي من هماهنگ كرده أند! توچراتعجب كردي!؟ ك هم مراميشناسي هم خانه قرمزجمعه راك رويشان تيك زده أم! خب قدري عقب برو.. ن قدري بياجلو.. اين تقويم وخانه هاي كوچكش كمي جوهر محو نوشيده أند.. ميبيني همه شان ميزبانان خوب اشكهايم بوده اند.. درتصادفي ترين جمعه هاي زندگي..
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط زهرا |

كنج خانه..

روزي أزخويش سوألي كردم. ك چرا خانه ما زاويه دار أست وپرأزكنج؟! هرچه گشتم جوابي نبود، جزآنك معمار روز بنايي خويش پرزغم بوده ودلتنگي أيام! ودر آن حين أولين خشت اين خانه مارا ب زمين چسبانده.. بيخبر ك همه دلتنگي او شده است كنج أزلت ب دلم.. كاش پرگاري داشت! ومدور ميشد خانه تنهايي من..
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط زهرا |

دوري..

دوسدارم تيغ براني شوم آسمان رابرش زنم، ياهزاران شيره درنده شوم غرش زنم، دوسدارم نعره ام جنگلي را آتش زند، بعدأزآن دوسدارم پنجه برخاكش زنم، يكدم اين أفسوس آمدچون أشكي ازچشمان من، من ن تيغم ن فريادو ن نار، اين منم وامانده ازياروديار.. ورهزارن تيغ وشيرو نعره ام گرباشدم دوري از ياروديارم إي عجب ميپاشدم..
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط زهرا |

نيلوفر

بخواب نيلوفر بركه من.. همه جهان راخواب كرده أم براي آرامشت.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط زهرا |

سها

عاشقشم.. وقتي نگاش ميكنم حس زندگي تورگام ميدوإ.. مث دختربچه هاي١٨ساله لپام اناري ميشه. نرم روپام نشسته وتاموهاشو شونه بزنم. شبرنگ موهاش وبا اون حالت فرفري بيشتر برام عزيزش ميكنه. چشاي درشتو تيره اش إنگار باغ عشقوبهار لباموروسرش ميزارموچشاموميبندم، بوي گل ميده بوي خداميده. بادستاي ظريفونرمش انگشتموگرفتو باي صدا ك بيشترخاصيت شيرين شدنش تودلم بود،گفت: ماما دوشدالم گرم ب سينم فشار دادموبوسيدمش گفتم پري من سهاي من ستاره كوچيك من عاشقتم دوسدارم، ممنون ك رنگ زندگيم شدي
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط زهرا |

ساعت

لالايي خوانده ام براي تمام ساعت ها! ك بخواب روند.. تابراي رفتن توأزكنار عجله نكنند.. چ خوب أست ك توهستي و ثانيه شماري نيست..
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط زهرا |

جمعه

إمروز دوباره جمعه أست.. دوباره يك غروب دلگير ديگر. دوباره سركشي هاي إحساس تنهايم.دوباره نبودن دستهاي تو و.. چ زود اين تقويم ها جمعه هارا بانيش وكنايه پيشكش ميكنند ب باران چشمهايم. إمروز دوباره آسمان بچه ابرهايش را تنبيه كرده أست. خيابان پرشده از چاله هاي كوچك آب. چتر بازي نيس ك سقف شود وشانه هاي خيس نگردد. نميدانم چ حكميست ك دوسداشتن صادق آدمي فقط تنها بودن است. تنهايي حسرت شبهايي ك نبودي ونيستي تاب آستان سينه أت تكيه دهم. دوباره جمعه خواهد رفتو وباز جمعه اي ديگرو باران ديگري بيتواز راه خواهد رسيد.
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط زهرا |

دورترين جاي..

دورترين جاي جهان، دوري از آغوش توست..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط زهرا |

وقتي بود..

صدايم ك ميزد گويي صدجهان عشق بمن حلول ميكرد. سرأزپانميشناختم، چون پرنده اي ب آغوشش رها ميشدم، مرا گرمو آرام برسينه ميفشرد. چ بي أندازه عاشقش بودم. عاشق آبشارصدايش.عاشق سبزجنگل تنش.عاشق.. درخودك جستجوميكردم همه أش او بود. مثل يك باران لطيف ميباريدومن لذت ميبردم و مست ميشدم. أما إمروز.. كجاست ك دستهايم رابگيردو ب آغوشم كشد!! كجاست!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط زهرا |

شب باراني

مث اين باران ك دارد ميچكد روي نرم برگ درختان.. هم دلم ميبارد،هم چشمم.. قطره هاي ريزونرمش مينوازد صورت پنجره را.. ياس هاي روي ديوار تاب ميخورند وميرقصند.. همه شادندو سرمست.. جزدل من! إمشب باران قرار دارد با پنجره ها،ياد تو مرا أسير اين گوشه كرده. يادشانه هايت ك آرامش من بود. ياد سينه أت ك آستان مقدسم بود. ولب هايت ك قصه عشق در گوشم گوشواره ميكرد، چ دلتنگم إمشب. چ بارانم إمشب.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط زهرا |

تيربرق هاي كنارخيابان عجب مصربودند در دنبال كردن قدم هايش، يك خيابان بلند، يك آسمان پراز دل ابرهاي شكسته، ناودان هاي پرسروصدايي ك هركدام لب بام ها نشسته بودن و دانه باران را لاجرعه سرميكشيدند..
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط زهرا |

بخشيدن من!

ساعتهاي زيادي است ك سهم خودم ازتورا، ب خودت بخشيده أم. شب هاي بي ستاره زيادي است ك ديگر صداي نرم باد خاطر تورا برايم تداعي نكرده است. خودم را قانع كرده ام براي باختن و نداشتن دستهاي مهربانت. ديگرمدتهاست چشم هايم رابسته ام تاتصوير زيباي تو مرا هوايي نكند. هواي تو را از زندگيم گرفته ام تا راحتر بتوانم در تنهايي با خاك انس بگيرم. ديگر أز زخم سينه نمي نالم تامبادا دلت ب رحم آيد وقدمي عقب بگذاري.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط زهرا |

تعبيرخواب

صبح ك أز خواب بيدار شدم تمام خواب هايم تعبير شده بودند. تنگ كوچك ماهي قرمزم، شيشه تيله هاي رنگيم، دفترنقاشي كودكيم، وتسبيح دانه ريزفيروزه مادربزرگم. نميدانم! تعبيرخوبي بود يان!؟ ديوار اتاق كودكيم پر شده بود أز جاي نقاشي هاي أنگشتي.. جانمازمادربزرگ روي آب حوض وسط حياط پهن شده بود. تنگ كوچك ماهي قرمزم پر شده بود ازدريا! باتعجب نگاهش كردم متلاطم بودومواج، ب وضوح صداي دريا ميداد. عجب تعبيري بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط زهرا |

مهمان پنجره

چون بچه هاصورت ب صورت پنجره باران خورده مي چسبانم. چ لذتي ك چشم هايم حالا جاي چشم هاي شيشه، كوچه خيس را ميبيند. گوش هايم صداو جيك جيك ظريف گنجشك ها را ك نشسته أند روي سيم هاي بلندبرق راميشنود. إنگارچشم هايم فراترازين ساختمان هاي بلندو پشت سرهم راميبيند. آنقدر با اين قطره هاي مهمان شده روي تن پنجره دوست شده ام ك نفسهايم يكي پس از ديگري ب آغوششان ميرود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط زهرا |

خاطره..

ميشود پارچه دلتنگي ها راتكه تكه كردو داد ب دست خاطره،مادربزرگ پير قصه ها! آنوقت اوهم باسوزن حوصله تكه هابهم خواهد دوخت. و بتو خواهد داد يك لحاف چهل تكه، ك در سرماي تنهايي بكشي برخود وگرم شوي أز همه تكه هاي دلتنگي..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط زهرا |

زمين دلهره

زمين عجب جاي دلهره أنگيزي شده است..! نميتوان ب هيچ چيز إعتماد كرد. ن ب عصاي سفيد عابر با آن عينك دودي بزرگ. ن ب كلاغ هاي ساكت روي سيم هاي برق. إنگار دروغ ودورويي شده باب روز مره،فقط خودمان را دست بسر ميكنيم!! مثل هروز ك با فال گيرپيرسرخيابان با آن قفس پرنده أش سلام ميكنيم و او هروز براي سرگرم كردنمان پرنده رامجبور ب برداشتن كاغذ فال ميكند. يا مث پسرك واكسي كنارپياده رو ك خودش را باكفش ها سرگرم ك ن، دلگرم ميكند،تاشب تكه ناني داشته باشد. همه زندگي دراين زمين اينروزا اينطور خلاصه ميشود: آهاي سيب زميني 3كيلو 2تومن! چكشوبزار إجرا بيخود كرده بي محله! شماره بدم خانم! ميبيني كسي در اين بين بفكر دلهاي شكسته نيس! همه زمين بايرشده! همه بفكرگرم كردن سرهم بادروغ هاي خوش آبورنگ هستند!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط زهرا |

دلتنگي

اينجاپاييز أست.. يكنفرآجرهاي دلتنگيش را روي هم ميچيند تا كامل كند اتاق تنهايش را..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط زهرا |