خاطره

نوشته هایی از جنس باران

دریا

 

قدم بر شن های نرم و روشن ساحل که میگذارم حس خنکی وجودم را مملو میسازد...

قدم پیش میگذارم و تن به دریا میدهم..

امواج آرام و مهربان بر پوستم مینشینندو مرا همراه خود این سو آنسو میبرند.کمی که میکذرد

منو دریا یکرنگ و یک واحد میشویم،و من چه شادم ازین یکسانی.

                      

                  img/daneshnameh_up/c/c7/Seasunset50.jpg

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۳ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

پرنده من..

پرنده کوچک دلم گرفته است دلش.. ن آب و دانه میخورد..ن پر ب پرواز این قفس میدهد.. پرنده ام دلش شکسته است.. ن اینک خسته از خدای خود شود ن! فقط کمی شکستگی عمیق و دردناک گشته ااست.. پرنده ام بوی باران را دوستداارد..

 

و هنگ صدای تو را..

 

بیا بیا..

پرنده ام فقط آشیان گرم تو را میخواهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۸:۱۴ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

خیال ترس

کسی پشت خواب های تو مدام نام مرا زمزمه میکند!!!  نمیدانم چرالرزه حاکم است بر اندامم؟!!

 

دوباره نفسی تازه میکنم و قدمیدیگربرمیدارم تا صدا..

 

گویی بی فایده است!! آخر همینکه می ایستم زمزمه ها بلندو نزدیکتر میشوند اما..قدم ک پیش مینهم در قعر چاه فرو میروند..

 

اینجاست ک خواب تو دستم را رها میکند!! مرا چون کودکی گمشده میان بازار دوپاهای فریب کار 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۸:۴۰ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

راز من و تو..

حالا فاصله من تا تو،ديگر تا ندارد!! حالا قدر دمي نشسته اي بر جانم.. دوست ندارم بازدمي را بنشانم دراين هواي زمستان.. آخر جاي تو همينجا بهتر است،درون سينه ام گرمو امن، مممم... لبانم را روي هم کمي ميفشارم و اول نامت خودش مهمان ميشود.. و من چ لذتي ميبرم ک کسي خبر ندارد اينگونه هرلحظه نامت را زمزمه ميکنم..
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۵۴ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

عاشقي هاي ما..

دلم براي گفتن درستتدارم هاي بلوريت تنگ شده است.. براي همان لبخندهاي شيرين ک ميچسباندي روي لبانم.. ميبيني اين سالهاي عاشقي ما چ عظمتي دارد!!؟ از همين فاصله دور چنان تنو جانمان را گرم ميکند ک گويي نشسته ايم مقابل آفتاب ظهر مرداد، گرم گرم... شيرين شيرين.. دوستتدارم..همين و بس..
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۱۰ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

من خاطره ام، خاطره روزهاي باراني ميان پيچ و خم جاده هاي رويايي، حتما يادت هست.. حتما خوب حس ميکني هنوز هم بوسه هاي پنهاني را پشت شيشه هاي مه آلود.. چ لذت وافري دارد اين احساس.. هنوز گفتن اينک من خاطره ام تازه و بديع است!! آخر نامم را ک زمزمه ميکني بي اختيار سطرهاي قصه ي،منو تو نوشته ميشود روي برگ هاي پاييز.. ميدانم هنوز هم چشم بسته اي لب بر لبان خاطره نهاده اي، ميدانم هنوز هم دست خاطره ات را گرفته و نبضش را هديه داده اي ب گرماي لبانت.. و دوباره کمي دورتر ازين مردم شهري، کمي دورتر ازين هياهو.. هردو ميان روستاي کودکي نشسته ايد نان و پنير ميخوريد کنار آواي بزغاله ها.. درست همان جا کنار بوي عطر سادگيه دوستداشتن..
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۲۱:۵۰ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

شب منو تو..

نوشته ام امشب براي تو خواهم ماند... دوباره خواهم گفت عروس حجله تو.. تمام سالش را منتظر مانده تا برسد همان شبي ک روحش را تماما مالک.ميشوي.. عجب شبي است امشب!!! همينک چشمانم تورا نقش ميزند،دلم دچار چاي شيرين دم افطار ميشود!! چه ميشود بر من!!؟؟ وباز شبم شب تو گشته و من غافل.. وباز لبم لب تورا سجده رفته و من عاشق..
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۲۷ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

من..و ديوانگي..

ن ميشود از تو بگذرم، ن ميشود بي تو بمانم!! عجيب اسير لحظه هاي تو هستم!! اين خيانت بزرگيت ک بي تو بمانم و در قلبت جاي بگذارم!! چ درد عظيمي است اين عشق،وقتي ک عشق آمده اما ازآن تو نخواهد ماند!! يادم ميآيد جايي خواندم:تو هميشه مال من خواهي بود،حتي اگر هرگز نامت در شناسنامه ام حک نشود.. ب همين وضوح و استحکام!! کاش ميشد کودکت باشم!! ن.. کاش ميشد مادرت باشم!! ن.. کاش.. ميبيني ديوانگي غالب شده است بر من!! واي خدايا.. نکند مرا ب جرم ديوانگي ببرند جايي ک بازهم از او دورتر شوم!! اما چ باک.. فاصله منو عشق ب مقياس زميني و متري ک نيست تا نگرانش باشم!! فاصله من و عشق همين نفس هاي است ک ميکشيم.. آهااااااااااي.. آهااااااااااااااااااااااي.. عشق.. ببخشيد جسارت نشود ک فرياد زدم.. اما گفتم ک ديوانگي همزادم گشته است!! و خب اينگونه رفتارها مشخصه ديوانگان است: اشک هاي ناگهاني، خنده هاي بي دليل، فرياد هاي خاموش..
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۵۴ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

تعبير بي خوابي..

ب گمانم هنوز خوابم!! ب گمانم هنوز تو کنار بالينم نشسته اي و مرا مهربانانه نگاه ميکني!! چقدر اين خواب خوش را دوستدارم، اينکه همچنان سرانگشتانت صورتم را نوازش ميکند،و من براي اينک تو همچنان بالبخند گرمت مرا در عشقت غوطه ور سازي خود را دراين خواب نگاه ميدارم، ولي افسوس!! همان لحظه ک لب هايت قصد سجده بر باغ لبانم را دارد،کلاغ پير باغ قارقار کنان شيپور عازم شدنت را ميزندچون پتکي آهني بر سرم، و من ميمانم و اين اتاق ساکت و تاريک و خوابي ک سالهاست تعبير نشده است..
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۵۱ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

گاهي احساس ميکنم تمام اين روزها خواب هاي خوب و بد درهمي است ک دارم،و هر لحظه است ک ازين خواب بيدار شوم نميدانم اين خوابهاي تنها را بيتو ب چ بهانه اي بيدار کنم!!!!؟ نميدانم اين نبودن هايت را با کدام احساس بيان کنم!!!؟ خودم را پشت اين کلمات روزمره پنهان ميکنم ک:خوبم،همه چيز خوبه.. اما کجا بيتو بودن خوب است!!؟ کجا بيتو ماندن مرا خوب ميکند!!؟ گاهي توي خوابهايم چشمانم را ميبندم خودم را ب خواب ميزنم تا تو پشت پلک هايم مهمان شوي.. اما چ سود ازين کار!! تو پشت اين مه پاييزي ايستاده اي! دلم براي آغوشت تنگ است..براي لبخندهايت..براي عاشقانه نگاه کردن هايت..
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۷ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

براي تو ک تا ابد عشق من خواهي ماند..

ميدانم دستانت مرا گرم درآغوش ميکشد..چقدر نفس هايت تولد هايم را گرم ميکند..مثل بارش باران در تب سوزان..مثل تمام لحظاتي ک عاشقانه لبهايمان قصه بوسيدن ميگفت براي هم.. دوستتدارم گرماي مهربان شهريور.. دوستتدارم قدم هاي بدرقه کننده روزهاي من.. ميدانم چشمانت.مرا هرشب رويايي نو ميبخشد.. تا .. تا بمانم هميشه پاييز تو..
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۲۶ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

سحرهاي بيتو

چقدر اينجا بيتو نشستم سر سجاده هايم.. چقدر ذکر کردند اين حلقه هاي ترک دار لبهايم نامت را... نميدانم کجايي. در چ حالي!! فقط ميدانم سخت دلتنگ تو هستم.... دلتنگ تويي ک سهم اندکي ازتو نصيب قلبم شد ...نميدانم حکمت اين دوست داشتن ها چيست!! حکمت اين وابستگي هاي مکرر..!! حکمت اين نبودن ها و عاشقي ها...!! فقط ميدانم دوستتدارم بي ارداه!! فقط ميدانم نخواسته نامت بر لبم سرخ ميشود و گاهي ازين اشتباه لپ هايم اناري ميشود،مبادا کسي راز دل را بداند.. آهاي عشق دوستتدارم..
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت ۶:۷ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

دوباره فصل من از راه رسیده است..

 

دوباره خاطراتم مرا میبرد به کوچه باغ انار...

میدانم دوباره تو ایستاده ای و مرا تماشا میکنی..

دستانت را باز کرده ای و مرا دعوت میکنی به اغوش مهربانت...

میدانی که چه اندازه  دوستتدارمَ

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۶:۱۷ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

دلتنگی..

دلم گرفته است ازین شهر شلوغ ک تورا از من دور کرده است... دلم گرفته ات ازین مردمان نامهربان... دلتنگم..
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۵۶ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

دلم میخواهد

دلم حس با تو بودن را میخواهد...

 

حسی که بتوان به ان اعتماد کرد...

 

حسی که نه ترسی داشته باشد نه شرمندگی گناه...

 

دلم یک باران اساسی میخواهد...

 

یک دل به دریا زدن حسابی....

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۲۰ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

کمی لطافت

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد






+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۵۳ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

تفاوت تو..

من داشته هایم را گذاشته ام کفه ترازو...


همه آنچه را که تصور میکنم جز دارایی من است..


و تور ا کفه دیگر گذاشته ام...


چقدر تفاوت داری با تمام داشته ای من!


تو به تنهایی قد تمام دارایی من هستی...


تو..


تو...


تو برایم همه نیستی!!!


تو همانی هستی که..


چیزی که نمیشود بی آن چیزی داشت تو هستی..


تو مهربان ترین لبخند خدایی...


موجودی که بی نهایت برایم با ارزش است..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۹ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

نوشته ام :کبریت ،بنزین...

حالا آماده ام جهان تلخ زندگیم را به آتش کشم...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۲۲ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

چه تفاوت دارد که من کجای این جهان خاکی متولد شده باشم!!!!!


وقتی که تو در دور ترین نقطه این جهان به منی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۳ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

اینجا بوی تو را میدهد...

بوی خوب عطر تنت را...

بوی مهربانی نگاهت را..

بو بکش...

دریا بوی لمس عشق تورا گرفته است..

جنگل بوی دستان تو را گرفته است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۲ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

جهانم را محصور کرده ام میان باغ اناری...

همین که دل جهانم برایت تنگ میشود دل انار ها میترکد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۱ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

يك دنيا را براي تو عاشق خواهم كرد..

همه اش را براي تو نگه خواهم داشت...

تمام بهار نارج هاي باغ را...

تمام قاصدك هاي خوش خبر را...

ميدانم تو عاشق تمام پاييزي...

ميدان كه ميداني چه بي حد دوستتدارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۲۰ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

یک دلتنگی برای زری...

دیگر خوب یاد گرفتم عاشق نشوم..

 

عاشق چیزهایک حتی در امید وارانه ترین نگاه بازهم ازآن دیگریست..

 

بهتر است عاشق دریا بمانم...

 

همانی که مرا با قساوت تمام لحظه غرق شدن بالا میآورد..

 

یا نه بهترش این است عاشق ساحل باشم..

 

همانی که مرا در لحظه امنیت همراه تن خود به موج ها میفروشد..

 

بیا یک قرار بگذاریم..

 

من عاشق تو می مانم تو عاشق من..

 

بیا چشم هایمان را ببندیم.سکوت کنیم به احترام دست نیافتنی ترین حس دنیا..

 

بیا برای دلتنگی های زری لحظه ای زری باشیم...

 

 

و نقطه بگذاریم وبرویم سر اولین خط زندگی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۶:۵۴ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

دیر آمدی...

پرسیدم چرا؟

ساکت بود...

پرسیدم ننرسیدی؟

چشمانش خیره به پنجره بود...

باتضرع گفتم مگر قول نداده بودی !!!!!

دوباره با چشمانش پنجره را قاب میزد..

بغض کردم...

بغض مجال نداد،سست شدم زانوانم بوسه زد کف اتاق را...

با غرور همیشگی اش نگاهم میکرد...

هوای اتاق تلخ بود،مثل طعم قهوه های ترکش...

فنجانش روی میز بود دست نخورده،با یک جاسیگاری پر از جسد های نیم سوخته سیگار..

گفتم قرار بود دیگر لب به سیگار نزنی!؟

چقدر منتظر ماندم اما...

بی فایده بود.

مثل شب قبل فقط نگاهم میکرد تنها تفاوتش در عمق نگاهش بود..

دیشب معصومانه چشمانش برق میزد..و امشب تمام اتاق تاریک بود مثل چشمانش...

جرات بیشتر نزدیک شدن را نداشتم..

نفس هایش گویا سالها قبل زمستان زده شده بود..

چشمانم پر شده بود از رگبار اشک ها...

صدایش از پنجره بیرون رفت و دوباره به دیوارهای اتاق کوبیده شد..

گفت:دلیلش تو بودی...ترسیدم...قول ها را برای شکستن میدهند..منتظر ماندم و تو نیامدی...

دیر آمدی..

سیگارهایت نمیه جان شدند...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۶:۴۸ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

همه من دلتنگ توست..

نمیدانم تو کجایی؟!!!!

دوری از تمام دستان من...

 دورم از قلب تو...

چه قسمت تلخی...

بودن من و...

نبودن تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۳۰ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

مقصر

خیلی دیر شده است برای امدنم بتو....

خیلی دیرتر شده است رسیدنت بمن....

نمیدانم من مقصرم یا تو..!!!!

کاش زمان را میشدپاک کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۳۸ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

من مهمانم...

من اینجا میان انبوه ابرهای به پاییز نشسته...

 

 

میدان زمستان چمدان بسته است.. اا.. چه عیب دارد من همچنان مهمان پاییز بمانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۲۱ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

حس آدميان

اينجا قلبهاي آدميان گويا دچار زمستان شده است...

نميدانم....

شايد زمستان است مهمان دلها شده است و جا خوش كرده زير كرسي گرم احساسات....

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۲۶ قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

نوشته براي غريبه..

اينبار براي غريبه اي مي نويسم ك نميدانم كجاست! هاي غريبه..
تو ك
 نميدانم كيستي!
شايد روزگاري تيله چشمانت ب صفحه خاكي كلمات من برسد.

أگر ميشود تو كمي مهربانتر باش با مني ك حالا ديگر أسير ذرات خاكم.

نميدانم چ اندازه إمروز ك گذرت بر من افتاده أهل إشتياقي، تا گل سرخي

پرپر كني و كلمات آسمان رسيده را براي آرامش اين حوالي زمزمه كني.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۵۴ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

هديه سال نو..

چقدر دلم برايتان ميسوزد،
 أز إنسان فقط نامش را يدك ميكشيد!
شايد يدك كشيدن نامش هم اين روزها برايتان دشوار آمده أست، ك بار أز دوش ب زمين نهاده ايد و لاقيد شانه بالا زده ايد.

گاه ميپندارم ك وسعت وجوديتان ب أندازه كف دستهايتان أست ك تنها كارايشان كوبيده شدن برپهناي گونه هاست!

إنگار تبرهاي بي رحميتان بي رحمتر أز هميشه تيز شده أند!

نميدانم در اين كوهستان بي كسي كدام سنگ تا اين حد خاصيت براني دارد.ك هروز صبح تبرهايتان تيزتر از شب قبل أست، تاراحت جان ساقه هاي نازك احساس نسترن را تبر بزنيد! شايد ايراد أز پاهايتان أست ك كشش وتحمل بار إنسانيت را ندارد!

شايد هم.. هيزم شكن شده ايد ك فقط بشكنيدو ببريد وقطع كنيد باخونسردي! ن اينكه هيزم شكن شده باشيد براي روشن ساختن اجاق خانه اي. أصلا شايد ديگر انسانيت را توي هيچ مغازه اي نميفروشند تا كسي بفكر خريدنش بيفتد!

 شايدهم.. إنسانيت را گذاشته أند توي جعبه هاي شانسي و اين بدشانسي ماست ك تمام جعبه ها پوچ أز آب در ميآيند.

كاش ميشد دينمان را عوض كنيم،پيرو عيسي گرديم!

آنوقت براي شب سال نو،أز آن پيرمرد لباس قرمز كوله ب دوش ميخواستيم تا هديه إمسالمان إنسانيت و مهرباني باشد، كادوپيچ شده و زيبا؛
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۸:۵۵ بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

مطالب قدیمی‌تر