خاطره

نوشته هایی از جنس باران

دریا
 

قدم بر شن های نرم و روشن ساحل که میگذارم حس خنکی وجودم را مملو میسازد...

قدم پیش میگذارم و تن به دریا میدهم..

امواج آرام و مهربان بر پوستم مینشینندو مرا همراه خود این سو آنسو میبرند.کمی که میکذرد

منو دریا یکرنگ و یک واحد میشویم،و من چه شادم ازین یکسانی.

                      

                  img/daneshnameh_up/c/c7/Seasunset50.jpg

 

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 11:13 قبل از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

دلتنگی..
دلم گرفته است ازین شهر شلوغ ک تورا از من دور کرده است... دلم گرفته ات ازین مردمان نامهربان... دلتنگم..

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

دلم میخواهد

دلم حس با تو بودن را میخواهد...

 

حسی که بتوان به ان اعتماد کرد...

 

حسی که نه ترسی داشته باشد نه شرمندگی گناه...

 

دلم یک باران اساسی میخواهد...

 

یک دل به دریا زدن حسابی....

[ شنبه سوم خرداد 1393 ] [ 12:20 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

کمی لطافت
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد






[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 6:53 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

تفاوت تو..

من داشته هایم را گذاشته ام کفه ترازو...


همه آنچه را که تصور میکنم جز دارایی من است..


و تور ا کفه دیگر گذاشته ام...


چقدر تفاوت داری با تمام داشته ای من!


تو به تنهایی قد تمام دارایی من هستی...


تو..


تو...


تو برایم همه نیستی!!!


تو همانی هستی که..


چیزی که نمیشود بی آن چیزی داشت تو هستی..


تو مهربان ترین لبخند خدایی...


موجودی که بی نهایت برایم با ارزش است..

[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 6:9 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

نوشته ام :کبریت ،بنزین...

حالا آماده ام جهان تلخ زندگیم را به آتش کشم...

[ شنبه بیستم اردیبهشت 1393 ] [ 5:22 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

چه تفاوت دارد که من کجای این جهان خاکی متولد شده باشم!!!!!


وقتی که تو در دور ترین نقطه این جهان به منی!!!

[ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 7:43 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

اینجا بوی تو را میدهد...

بوی خوب عطر تنت را...

بوی مهربانی نگاهت را..

بو بکش...

دریا بوی لمس عشق تورا گرفته است..

جنگل بوی دستان تو را گرفته است...

[ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

جهانم را محصور کرده ام میان باغ اناری...

همین که دل جهانم برایت تنگ میشود دل انار ها میترکد

[ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 ] [ 8:1 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

يك دنيا را براي تو عاشق خواهم كرد..

همه اش را براي تو نگه خواهم داشت...

تمام بهار نارج هاي باغ را...

تمام قاصدك هاي خوش خبر را...

ميدانم تو عاشق تمام پاييزي...

ميدان كه ميداني چه بي حد دوستتدارم...

[ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 12:20 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

یک دلتنگی برای زری...

دیگر خوب یاد گرفتم عاشق نشوم..

 

عاشق چیزهایک حتی در امید وارانه ترین نگاه بازهم ازآن دیگریست..

 

بهتر است عاشق دریا بمانم...

 

همانی که مرا با قساوت تمام لحظه غرق شدن بالا میآورد..

 

یا نه بهترش این است عاشق ساحل باشم..

 

همانی که مرا در لحظه امنیت همراه تن خود به موج ها میفروشد..

 

بیا یک قرار بگذاریم..

 

من عاشق تو می مانم تو عاشق من..

 

بیا چشم هایمان را ببندیم.سکوت کنیم به احترام دست نیافتنی ترین حس دنیا..

 

بیا برای دلتنگی های زری لحظه ای زری باشیم...

 

 

و نقطه بگذاریم وبرویم سر اولین خط زندگی...

[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 4:54 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

دیر آمدی...

پرسیدم چرا؟

ساکت بود...

پرسیدم ننرسیدی؟

چشمانش خیره به پنجره بود...

باتضرع گفتم مگر قول نداده بودی !!!!!

دوباره با چشمانش پنجره را قاب میزد..

بغض کردم...

بغض مجال نداد،سست شدم زانوانم بوسه زد کف اتاق را...

با غرور همیشگی اش نگاهم میکرد...

هوای اتاق تلخ بود،مثل طعم قهوه های ترکش...

فنجانش روی میز بود دست نخورده،با یک جاسیگاری پر از جسد های نیم سوخته سیگار..

گفتم قرار بود دیگر لب به سیگار نزنی!؟

چقدر منتظر ماندم اما...

بی فایده بود.

مثل شب قبل فقط نگاهم میکرد تنها تفاوتش در عمق نگاهش بود..

دیشب معصومانه چشمانش برق میزد..و امشب تمام اتاق تاریک بود مثل چشمانش...

جرات بیشتر نزدیک شدن را نداشتم..

نفس هایش گویا سالها قبل زمستان زده شده بود..

چشمانم پر شده بود از رگبار اشک ها...

صدایش از پنجره بیرون رفت و دوباره به دیوارهای اتاق کوبیده شد..

گفت:دلیلش تو بودی...ترسیدم...قول ها را برای شکستن میدهند..منتظر ماندم و تو نیامدی...

دیر آمدی..

سیگارهایت نمیه جان شدند...

[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 4:48 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

همه من دلتنگ توست..

نمیدانم تو کجایی؟!!!!

دوری از تمام دستان من...

 دورم از قلب تو...

چه قسمت تلخی...

بودن من و...

نبودن تو...

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 6:30 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

مقصر

خیلی دیر شده است برای امدنم بتو....

خیلی دیرتر شده است رسیدنت بمن....

نمیدانم من مقصرم یا تو..!!!!

کاش زمان را میشدپاک کرد...

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 6:38 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

من مهمانم...
من اینجا میان انبوه ابرهای به پاییز نشسته...

 

 

میدان زمستان چمدان بسته است.. اا.. چه عیب دارد من همچنان مهمان پاییز بمانم...

[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ] [ 5:21 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

حس آدميان
اينجا قلبهاي آدميان گويا دچار زمستان شده است...

نميدانم....

شايد زمستان است مهمان دلها شده است و جا خوش كرده زير كرسي گرم احساسات....

[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 11:26 قبل از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

نوشته براي غريبه..
اينبار براي غريبه اي مي نويسم ك نميدانم كجاست! هاي غريبه..
تو ك
 نميدانم كيستي!
شايد روزگاري تيله چشمانت ب صفحه خاكي كلمات من برسد.

أگر ميشود تو كمي مهربانتر باش با مني ك حالا ديگر أسير ذرات خاكم.

نميدانم چ اندازه إمروز ك گذرت بر من افتاده أهل إشتياقي، تا گل سرخي

پرپر كني و كلمات آسمان رسيده را براي آرامش اين حوالي زمزمه كني.

[ سه شنبه دهم دی 1392 ] [ 12:54 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

هديه سال نو..
چقدر دلم برايتان ميسوزد،
 أز إنسان فقط نامش را يدك ميكشيد!
شايد يدك كشيدن نامش هم اين روزها برايتان دشوار آمده أست، ك بار أز دوش ب زمين نهاده ايد و لاقيد شانه بالا زده ايد.

گاه ميپندارم ك وسعت وجوديتان ب أندازه كف دستهايتان أست ك تنها كارايشان كوبيده شدن برپهناي گونه هاست!

إنگار تبرهاي بي رحميتان بي رحمتر أز هميشه تيز شده أند!

نميدانم در اين كوهستان بي كسي كدام سنگ تا اين حد خاصيت براني دارد.ك هروز صبح تبرهايتان تيزتر از شب قبل أست، تاراحت جان ساقه هاي نازك احساس نسترن را تبر بزنيد! شايد ايراد أز پاهايتان أست ك كشش وتحمل بار إنسانيت را ندارد!

شايد هم.. هيزم شكن شده ايد ك فقط بشكنيدو ببريد وقطع كنيد باخونسردي! ن اينكه هيزم شكن شده باشيد براي روشن ساختن اجاق خانه اي. أصلا شايد ديگر انسانيت را توي هيچ مغازه اي نميفروشند تا كسي بفكر خريدنش بيفتد!

 شايدهم.. إنسانيت را گذاشته أند توي جعبه هاي شانسي و اين بدشانسي ماست ك تمام جعبه ها پوچ أز آب در ميآيند.

كاش ميشد دينمان را عوض كنيم،پيرو عيسي گرديم!

آنوقت براي شب سال نو،أز آن پيرمرد لباس قرمز كوله ب دوش ميخواستيم تا هديه إمسالمان إنسانيت و مهرباني باشد، كادوپيچ شده و زيبا؛

[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 6:55 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

سرشارنبودنت..
اينجا همه چيز حاضر أست..
سرماي دانه هاي سفيد برف..
طولاني بودن شب هاي تنهايي..
يك فنجان چاي يخ بسته..
يك شومينه ك دلش پرشده ازخاكستر..
فقط يك چيز نيست!
ن!!

إنگارهمه چيزنيست!
نبودن تو تمام جهان مرا پر كرده، چ سرشاري مزخرفي أست!
دوباره چشمهايم راميمالم تاشايدبعدازآن تصويرها جان و رنگ بگيرند..
چ بي فايده است تلاشهاي من، در نبود تو!
فنجان چاي صورت ماسيده أش را چ مظلومانه بمن نشان ميدهد..

وسياهي اين شب يلدا بيتو چ دنياي واژگون شده ايست!

[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

يلدا..
پشت باران ك رسيدم يلدا پيشتر از قدم هاي من رسيده بود.. يك سفره گرم ترمه، يك كرسي گرم ودلپذير، ظرفي پراز مغزهاي خاطرات كودكي، شمع هاي كوچكورنگي روشن ك بوي مطبوعي ميداد، خواجه خوش لهجه شهرگلها، و.. خودش هم نشسته بود كنارفنجان چاي، يلداي هميشه مهربان من دوباره رسيده بود. قبل از تمام قدم هاي نرسيده من ب باران..

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 0:3 قبل از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

صحنه
دوباره مرا ب ستوه آوردي! دوباره زانوانم را چون حاكمي بيرحم وادار ب بوسه بر زمين كرده اي! مثل يك فيلم تكراري،مث هرشب ديدن برباد رفته، زجركشيدن أشكهايم راك نميخواهند اماتو شلاقشان ميزني ك ببارند را تماشا ميكني. آخر چه عايدت ميشود أز ديدن اين همه تكرار!! چرا هرشب تراژدي ب دار آويختن مرا نظاره ميكني؟! لذت اين همه خشونت چگونه روحت را إرضا ميكند؟؟ گاه ميپندارم ك خوي حيوانت عصيان كرده أست، براي همين است ك گاه وبيگاه بادريدن وسلاخي إحساس من ك حالا ديگري شده أم ب راحتي غريزه أت را إرضا ميكني؛ عجب ترسي وبيشتر نفرتي ازتو در تمام ابعاد وجوديم مستأجر شده أست!!

[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

فال
يك ورق ميزنم فالم را.. همه أش شب گيسوي تورا دستم داد.. همه أش ناز دوچشمت را أرمغان آورده..

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 11:22 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

قرارملاقات
إمشب قرار ملاقات گذاشته بودم. بااتاق كوچك و.. ورق هاي سفيدو.. درد دلهاي ناگفته. إمشب قرارملاقات گذاشته بودم! باحس بودن تنهاعشق زندگيم. بانبودن دستانش. باآغوشي ك هرگزسهم من نشد. إمشب قرار ملاقات گذاشتم ك بي أشك برايش آخرين پيام را بگذارم.. قرارگذاشتم باخودم ك بنشينم روتخت، ليوان كودكيم را پرأزغم بزرگسالي كنم و.. لاجرعه سربكشم با.. باچند.. آخر خسته ام، ديگرتاب بودن درپيكره أم نيست. أما بازهم إنگارترسو أز آب در آمدم.. كجايي عشق ك بي داشتن دستان روشنت دوباره قرار ملاقاتهايم تكرارخواهدشد. واينبار شايد شجاع باشم.

[ جمعه پانزدهم آذر 1392 ] [ 11:7 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

جمعه تصادفي
دوباره وقت بارش من رسيده است! دوباره جمعه است! چ تصادفي ك جمعه هاي تقويم روميزي، آمدنشان را با دلتنگي هاي من هماهنگ كرده أند! توچراتعجب كردي!؟ ك هم مراميشناسي هم خانه قرمزجمعه راك رويشان تيك زده أم! خب قدري عقب برو.. ن قدري بياجلو.. اين تقويم وخانه هاي كوچكش كمي جوهر محو نوشيده أند.. ميبيني همه شان ميزبانان خوب اشكهايم بوده اند.. درتصادفي ترين جمعه هاي زندگي..

[ جمعه پانزدهم آذر 1392 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

جمعه تصادفي
دوباره وقت بارش من رسيده است! دوباره جمعه است! چ تصادفي ك جمعه هاي تقويم روميزي، آمدنشان را با دلتنگي هاي من هماهنگ كرده أند! توچراتعجب كردي!؟ ك هم مراميشناسي هم خانه قرمزجمعه راك رويشان تيك زده أم! خب قدري عقب برو.. ن قدري بياجلو.. اين تقويم وخانه هاي كوچكش كمي جوهر محو نوشيده أند.. ميبيني همه شان ميزبانان خوب اشكهايم بوده اند.. درتصادفي ترين جمعه هاي زندگي..

[ جمعه پانزدهم آذر 1392 ] [ 4:25 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

كنج خانه..
روزي أزخويش سوألي كردم. ك چرا خانه ما زاويه دار أست وپرأزكنج؟! هرچه گشتم جوابي نبود، جزآنك معمار روز بنايي خويش پرزغم بوده ودلتنگي أيام! ودر آن حين أولين خشت اين خانه مارا ب زمين چسبانده.. بيخبر ك همه دلتنگي او شده است كنج أزلت ب دلم.. كاش پرگاري داشت! ومدور ميشد خانه تنهايي من..

[ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ] [ 11:48 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

دوري..
دوسدارم تيغ براني شوم آسمان رابرش زنم، ياهزاران شيره درنده شوم غرش زنم، دوسدارم نعره ام جنگلي را آتش زند، بعدأزآن دوسدارم پنجه برخاكش زنم، يكدم اين أفسوس آمدچون أشكي ازچشمان من، من ن تيغم ن فريادو ن نار، اين منم وامانده ازياروديار.. ورهزارن تيغ وشيرو نعره ام گرباشدم دوري از ياروديارم إي عجب ميپاشدم..

[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 0:37 قبل از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

نيلوفر
بخواب نيلوفر بركه من.. همه جهان راخواب كرده أم براي آرامشت.

[ جمعه هشتم آذر 1392 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

سها
عاشقشم.. وقتي نگاش ميكنم حس زندگي تورگام ميدوإ.. مث دختربچه هاي١٨ساله لپام اناري ميشه. نرم روپام نشسته وتاموهاشو شونه بزنم. شبرنگ موهاش وبا اون حالت فرفري بيشتر برام عزيزش ميكنه. چشاي درشتو تيره اش إنگار باغ عشقوبهار لباموروسرش ميزارموچشاموميبندم، بوي گل ميده بوي خداميده. بادستاي ظريفونرمش انگشتموگرفتو باي صدا ك بيشترخاصيت شيرين شدنش تودلم بود،گفت: ماما دوشدالم گرم ب سينم فشار دادموبوسيدمش گفتم پري من سهاي من ستاره كوچيك من عاشقتم دوسدارم، ممنون ك رنگ زندگيم شدي

[ پنجشنبه هفتم آذر 1392 ] [ 10:40 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

ساعت
لالايي خوانده ام براي تمام ساعت ها! ك بخواب روند.. تابراي رفتن توأزكنار عجله نكنند.. چ خوب أست ك توهستي و ثانيه شماري نيست..

[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 3:4 بعد از ظهر ] [ زهرا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،